بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت پانزده :
خانهی سیاوش...
سیاوش گوشی به دست و در حال صحبت با منشی کارگاه از پلهها پایین آمد. بوی نان تازه به آشپزخانه کشاندش. عادت به خوردن صبحانه داشت؛ هرچند اندک. و آتیه برخلاف کملطفیهای دیگرش معمولاً میز صبحانهی او را کامل میچید. جلو رفت و با لحن آرامی به آتیه گفت:
- مگه من نگفتم خوشم نمیاد نونوایی بری و تو صف وایستی؟ میذاشتی بیدار بشم، خودم میرفتم و میخریدم.
- خیلی سنگین خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سحر
0خیلی حس داستانو دوست دارم قلمتون دلنشینه🥰🥰🥰